تبلیغات
شرکت کامپیوتری 7 - گفتو گویی آمیانه از مشکلات زمانه با حافظ

آدرس آی پی:
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

شرکت کامپیوتری 7 - گفتو گویی آمیانه از مشکلات زمانه با حافظ


صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت

نویسندگان

تقویم


بخش ویژه

بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
بازدید کل:
کل مطالب:
[Translate to English]
RSS     ATOM

جاوا اسكریپت

------------------------------------
------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جستجوگر گوگل
------------------------------------

------------------------------------
------------------------------------
------------------------------------

برای نمایش تصاویر گالری شخصی كلیك  كنید.برای رفتن به تصویربعدوقبل ازکلیدهای تعیین جهت برروی کیبورداستفاده کنید


دریافت كد گالری عكس در وب

راهنمای استفاده از گالری عکس:ابتدابرروی گالری عکس کلیک نمایید.سپس میتوانید برای مشاهده عکس های بعد وقبل نیز ازکلیدهای تعیین جهت برروی کیبورد استفاده نمایید. توجه:برای مشاهده تصاویر به صورت اوتوماتیک کلید اس پیس روی کیبورد را بزنید. لطفاًبرای مشاهده عکس بعدی چندلحظه صبر کنید . . .باتشکر -------------------------------- ------------------------------------
موضوع: سون کامپیوتر  | نویسنده: حامد قضاتلو | تاریخ: یکشنبه 31 مرداد 1389

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس،

دیدم به خواب حافظ، توی صف اتوبوس.

گفتم: سلام حافظ

گفتا: علیک جانم

گفتم کجا روی؟ گفتا: والله خود ندانم

گفتم: بگیر فالی

گفتا: نمانده حالی

گفتم: چگونه ای؟

گفتا: در بند بی خیالی

گفتم که تازه شعر و غزل چه داری؟

 گفتا که می سرایم شعر سپید باری


گفتم ز دولت عشق،

گفتا که کودتا شد

گفتم رقیب ،گفتا: او نیز کلّه پا شد

گفتم :کجاست لیلی؟

مشغول دلربایی؟ گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز

گفتا: عمل نموده دیروز یا پریروز

گفتم: بگو ز مویش،

 گفتا که مش نموده

گفتم : بگو زیارش، گفتا ولش نموده

گفتم: چرا؟ چگونه؟، عاقل شده است مجنون؟

گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

 گفتا: خریده قسطی تلویزیون به جایش

گفتم: بگو ز ساقی حالا شده چه کاره؟

گفتا: شده است منشی در دفتر اداره.

گفتم: بگو ز زاهد آن راهنمای منزل

گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

گفتم: ز ساربان گو، با کاروان غم ها

گفتا: آژانس دارد، با تور دور دنیا

 گفتم: بگو، ز محمل یا از کجاوه یادی

گفتا: پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی

گفتم: که قاصدت کو آن باد صبح شرقی

گفتا: که جای خود را داده به فکس برقی

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا: به جای هدهد دیش است و ماهواره

گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد؟

گفتا: به پست داده آورد یا نیاورد؟

گفتم: بگو، ز مشک آهوی دشت زنگی

گفتا: که ادکلن شد، در شیشه های رنگی

گفتم:سراغ داری، میخانه ای حسابی؟

گفتا: آنچه بود، از دم گشته چلو کبابی

گفتم: بیا دوتایی، لب تر کنیم پنهان

گفتا نمی هراسی ،از چوب پاسبانان؟

گفتم: شراب نابی تو دست و پا نداری؟

 گفتا: که جاش دارم ، وافور با نگاری

گفتم: بلند بوده، موی تو آن زمان ها

گفتا: به حبس که بودم از ته زدند آنها

گفتم: شما و زندان؟ حافظ مارو گرفتی؟

گفتا: ندیده بودم هالو به این خرفتی

 

 

این هم یک شعری از ما..........



آخرین مطالب ارسالی